هلو عليكم دوستان !
ديس ايز يه خاطره فرام اِ يومٌ به ياد ماندنيةٌ !!

***
ساعت يه ربع به 5 تو فرودگاه...
(من بودم و دختر خالمو خالم با شوهر خالمو پسر خالمو مامانو بابام!)

-اهههههه!ندا (دختر خالم كه يه سال ازم كوچيكتره!)چرا ما اينقدر بد شانسيم؟خوب چرا اين هوا پيمائه نمياد؟!
دخترخالم شونه هاشو بالا ميندازه و ميگه:چه ميدونم!
-اووووف!مثلا قرار بود ساعت دو بياد! حالا كه تاخير كرده و الانم قرار نيس بياد!ميترسم يهو بيان بگن باز تاخير كرده مثلا ساعت 9 شب مياد!
- واييي نگو!
به سمت راستم يه نگا انداختم. يه مغازه بود كه يه عالمه خوراكيو چيزاي جور واجور داشت.به دختر خالم گفتم:ببين به نظرت اينجا كارت شارژم داره؟
-آره!نوشته كارت شارژ ايرانسل!
مث فنر پريدم هوا!خيلي خوشحال شدم!شارژم آخه 0 ريال بود و شديدا به شارژ نياز داشتم!دستمو بردم تو كيفم كه كيف پولمو بردارم...
-اِ!!!!كيف پولم كجاس؟
كيف پولم نبود!با ندا دو ساعت نشستيم كيفمو بگرديم !!
- اه!نيس كه!يعني جاش گذاشتم...؟ نــــه!
(يه چيزي! من هيچ وقت از پول خودم برا خودم چيزي نمي گيرم!ولي اينجا يه استثنا وجود داره!چون كارت شارژه مامي بهم نمي پوله!(پول نمي ده!!!)
ولي ديگه چاره اي نداشتم!ندائم پول نداشت!!به به!
-ماماااااااااااااااان!تو رو خدا!مامان زود تموم نمي كنم!به خدا راس مي گم!ماماااااااااااااااان!
- نخير نمي دم!
-ماماااااااااااااااااااااااااااان!
خلاصه يه عالمه اصرار كردم و بالاخره مامي بهم پوليد!(همون پول داد ديگه!كم كم به اين جور فعلا عادت مي كنين!!) !
بعدشم رفتم شارژ گرفتمو اينا!
بلافاصله كدو وارد كردم و بعدشم تصميم گرفتم به يه چند نفري اسمس بزنم!(تانيا و مليكا و الي آخر!)(اهم يه نكته!!تانيا !مليكا خواهر تو رو نمي گما!مليكا زياده!يكي ديگه س!آخه من كه شماره ي مليكا رو ندارم راستي!!!)
Salam !man alan tu furudgaham!unam az noe mashhad(mashhad zendegi mikonama!!)!!!hanuz havapeima nayumade!ahhhh
اونا ئم جواب دادن ،ولي جوابشونو درس حسابي يادم نيس!
خلاصه ديگه !ساعت 5 و 5 مين اينا بود كه گرسنه شدم!
-ماماااااااااااااااااااااااان من اشترودل مي خوام!
- برو به بابات بگو!
-باب كجاس؟
مامانم به دور دست ها (!)اشاره كرد و گفت:اوناهاش!اونجا نشسته!
منم به همون اونجا نگاه كردم!
-اوووووووووووه!اونجا كه خيلي دوره!حوصله ندارم!
- چه بهتر!
-مامااااااان من گرسنمه !ماماااااااان من اشترودل مي خوام!مامااااااان تو رو خدا!!!!!!!ماماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان!
خلاصه ديگه!ماميه بدبختم بلند شد رفت دو تا اشترودل گرفت!(برا منو ندا!)
-اوووه!مغسي مامي!مغسي!تنكيو وري ماچ!
اشترودلاش خيلي خوشمزه بودن!از اندازه ي معموليشونم برگتر بودن!به به!خيلي خوشمزه بود...!
در حال خوردن بودم كه...
مسافرين هواپيماي آريا به شماره ي فلان بهمان به مقصد كيش ...بقيه ش يادم نيس!(شعر ساختما!)اِممم...برن تو هواپيما!
رومو به طرف مامانمو خالم برگردوندم...
-مامان!ما رو گفتا!بريم؟
خالم جوابمو داد:نه اين هواپيماي ارم بود!ما آرياييم!
-خوب زنه همينو گفت ديه!
- نه گفت ارم!
مطمئن بودم كه آريا رو شنيدم!ولي خوب با خودم گفتم شايد اشتب شنيدم!بنابراين باز هم نشستيمو نشستيم...
ساعت پنج و15 مين اينا بود...
-اي بابا!چرا اين هواپيماي لعنتي نمياد؟اصن نخواستيم كيش بريم!!!اه!
ندا كه ديگه داشت از دست غر زدناي منو دير كردن هواپيما ديوونه ميشد گفت:اي باو!خوب مياد ديگهههه!اينقدر نغر!
يه نيشخند زدم و گفتم:اهه!مي بينم كه تو هم از فعلاي من ياد گرفتي!باوشه ديگه نمي غُرَم!
ندا:
...
...
ساعت پنج و نيم شد!
يه دفه ديديم يكي اومده ميگه:
- كس ديگه اي نيس براي كيش؟(باز شعر ساختم كه!)
ما ئم خوشحال و شاد و خندان از صندليا بلند شديمو گفتيم مائيم و اينا!
بعد گفتيم چرا اينقدر هواپيما دير اومده!
آقائه هم با عصبانيت گفت: اِ ! اِ !زود باشين برين تو هواپيما!باو 200 نفر منتظر شمائن!زود باشين!
بعدشم گفت: نگا چقدم راحت نشستن تلويزيون نگا مي كنن!
من نميفهمم آخه كجاش ما تلويزيون نگاه مي كرديم؟مرتيكه ي اُلا...!!!(استغفر الله!)
مي خواستم همه رو غير از خودم بكشم!آخه من گفتم بهشون كه اعلام كردن بريم!باور نكردن!اههه!حالا ئم كه آبرومون در حال رفتن بود!
حتي اسمامونم بلند خوندن!ديگه مشهور شده بوديم!
خلاصه ديگه!هواپيمائم مي خواست بحركته،ما هنوز داشتيم از اون جايي كه باز كيفا رو مي ذارنو اينا رد مي شديم!(كيف نه ساك و چمدون!ساك اينا رو قبلا گذاشته بوديما)
باز اون مسئولاي اونجا غر مي زدن حرفاي اون مَرده رو مي تكراريدن!بعد يه دفه اون دستگاهه كهمال كيفا بود بوق زد!
اوووووووف!زنه به ماميم گفت اون چيه تو كيفت!مامااااااااان!يه جا كليديه كوچولو بود كه از شانس مامانم هر جا مي رفت بايد درش مياورد نشونش مي داد!
حالا تو اون هيري بيري(درسته؟!) دو ساعت مامانم در حال گشتن بود!منو دخمل خاله م كه حوصله نداشتيم رفتيم پيش بابا و شوهر خاله و پسرخاله و اينا!مي خواستيم زود بريم كه باز يه مَرده دم در گير داد گفت بليطا؟!(حالا هر چي ديه!بليت يا بليط!)
واااااي!بليطا هم دست مامانم بود!دو ساعت فرياد كشيدم كه مامي زود بيا!خلاصه ديگه همه اومدنو مام رفتيم تو اتوبوسي كه مي بره طرف هواپيما !
ملت داخل اتوبوس:

-اه!چرا اينقد دير كردين؟
-بابا هواپيما حركت كرد!شما خوابين؟
- 200 نفرو معطل خودتون كردين!
-شما اِلين شما بِلين!!!
ديگه از خجالت داشتيم آب مي شديم.
تو هواپيمائم كه رفتيم ملت با خشانت بهمون نگا مي كردن.هواپيماشم اينقدر تنگ بودش كه!حاضر بودم آب بشم و برم زمين ولي آبروم اينجوري نره و ملت اينطوري نگام نكنن!
خلاصه ديگه همه رفتيم سر جامون نشستيم!
و هواپيمام بلافاصله حركتيد!
تو هواپيماهم كه كلا در حال بلوتوث بازي با دخمل خاله و ملت بوديم!مثلا گفته بوديم موباتونو بخاموشين!ولي كو گوش شنوا ؟
خوب اينم يه خاطره ي مزخرف اما به ياد ماندني از اولين مسافرتم تو تعطيلات!
واي نميدونين اينقدر هوا اونجا شرجي بود كه!ولي سوييتمون خيلي خوف بود!ولي مال خالم اينا پر مارمولك بود!بيچاره ها!
درياي كيشم كه انگار نه انگار درياس!يه حركتي چيزي!هيچي!آرووم!بدون موج!ولي خيلي قشنگ بود!
پارك دلفينا هم جالب بود!از كلاسيك شوشم جلب بود!يا نمايش گرازاي دريايي!همون دنيا و نمي دونم چيچي!
ولي كلا مسافرت خوفي بود! 
در ضمن جمعه همون روز مزخرف انتخاباتم مامي دَدي و خاله و شوهر خاله رفتن راييدن!تازه از اين اتفاقات وحشتناكي كه داره تو كشور عزيزمون ايران ميفته دور بوديم!!تو كيش همه خواب بودن!!!
اصن هيچ خبري نبود.
ولي خيلي اين اتفاقا خفنن ها!مث اينكه يه عالمه هم كشته شدن!به به!!!!ببينيم آخرش چي مي شه ديگه!
امروز چه آپ طولاني اي كردما!
***
راستي يه چيز ديگه!
جادوگران " عشـــــــــــــــق" است!
WwW.JaDoOgArAn.OrG
قابل توجه غير جادوگرانيا:جادوگراني شيد! اگه هري پاتر مي دوستين حتما بِسَرين به اين سايت!حتما هم بياين تو راونكلا يا ريون كلا يا ريون كلا يا راون كلاو!!!!! يا ريون يا راون!!!! بعضوين!(عضو بشين!)
چون ريون هم چيزي فراتر از عشق است!
خب ديه!برا امروز بَسِّتونه!(به به نگا كنين چه خوف اعرابا رو مي ذارم!!با تشديد و اينا!!)
همه بموفقين!(موفق باشين!)
باباي!
اباي!
باي!
ي!
!
.